مدّتى بود از خانم پروين اعتصامى تقاضا مىنمودم موافقت كنند به طبع مجدّد ديوان كه نسخ چاپ اوّل آن از ديرزمانى ناياب شده بود اقدام كنم .بر اثر اين اصرار در نوروز امسال اجازه تجديد طبع را دادند .گمان مىبردم چاپ دوّم نيز مانند طبع اوّل تحت نظر خود ايشان انجام خواهد يافت .افسوس كه اجل مهلت نداد و خانم پروين كه روز سوّم فروردين در بستر بيمارى خفته بودند در نيمه فروردين 1320 نيمه شب به سراى جاويدان شتافتند .
وب سایت پروین اعتصامی راه اندازی شد و در حال حاضر در حالت آزمایش می باشد .
چنانچه مطلب یا عکس و هر آنچه از پروین در اختیار دارین ُ خوشحال خواهیم شد با کمک شما آرشیو کاملتری تهیه کنیم .
مورّخ 1314 شمسى
در اين روزها يكى از دوستان گلدستهاى از ازهار نو شكفته به دستم داد و منّتى بر گردنم نهاد. دستم از آن رنگين گشت و دامنم مشكآگين .بوى گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت .اين گلدسته روحنواز عبارت بود از قصايد و قطعات شاعره شيرينزبان معاصر خانم پروين اعتصامى كه به تازگى از طبع برآمده و نخستين بار مباشر طبع آن ديوان حقير را به مطالعه آن آشنا ساخت .ملاحظه چند صفحه از اين ديوان و مشاهده سبك متين و شيوه استوار و شيوايى بيان و لطافت معانى آن چنانم بفريفت كه تنها اين كتاب را پيش روى نهاده و هر مشغله كه بود پس پشت افكندم و تمامت آنرا خوانده لذّتى موفور بردم.
از آنجا كه دوستى اشاره كرد ديباچهاى بر اين ديوان بنويسم انجام مقصود را با نظر كنجكاوى در اجزاء كتاب نگريستم و يادداشتهايى آماده داشته اينك بهطور خلاصه و ايجاز بدانها اشارتى مىرود.
اين ديوان تركيبى است از دو سبك و شيوه لفظى و معنوى آميخته با سبكى مستقلّ و آن دو يكى شيوه شعراء خراسان است خاصّه استاد ناصر خسرو و ديگر شيوه شعراء عراق و فارس بهويژه شيخ مصلح الدّين سعدى .و از حيث معانى نيز بين افكار و خيالات حكما و عرفاست .و اين جمله با سبك و اسلوب مستقلّى ( كه خاصّ عصر امروزى و بيشتر پيرو تجسّم معانى و حقيقتجويى است ) تركيب يافته و شيوهاى بديع بوجود آورده است.
قصايد اين ديوان بويى و لمحهاى از قصايد ناصر خسرو دارد و در ضمن آنها ابياتى كه زبان شيرين سعدى و حافظ را فرياد مىآورد بسيار است .و بالجمله در پند و اندرز و نشان دادن مكارم اخلاق و تعريف حقيقت دنيا از نظر فيلسوف عارف و تسليت خاطر بيچارگان و ستمديدگان و مفاد قل متاع الدّنيا قليل و نجى المخفّفون دل خونين مردم دانا را سراسر تسليتى است .در همان حال راه سعادت و شارع حيات و ضرورت دانش و كوشش را نيز به طرزى دلپسند بيان مىكند و مىگويد در درياى شوريده زندگى با كشتى علم و عزم راهنورد بايد بود و در فضاى اميد و آرزو
با پر و بال هنر پرواز بايد كرد.
عِلم سرمايه هَسْتيست نَه گنج زَر و مال روح بايد كه از اين راه توانگر گردد 1
مىتوان گفت در قصايد طرز گفتارش طوريست و در قطعات طورى ديگر زيرا چنانكه خواهيم گفت بيشتر قطعات به طرز سؤال و جواب با مناظره بسته شده و گويا اين شيوه از قديم الايّام خاصّ ادبيّات شمال و غرب بوده و در آثار پهلوى قبل از اسلام هم مناظرات ديده شده ودر ميان شعراى اسلامى نيز بيتشر مناظرات به شاعران آذربايجان و عراق اختصاص داشته است و قصايد اسدى طوسى كه در مناظره است مجموع آنها در آذربايجان ساخته شده و ساير مناظرات نظم و نثر از نظامى گنجوى تا خواجوى كرمانى گواه اين معنى است.
در اينجا باز استقلال فكر خانم پروين روشن مىشود زيرا اگر تنها پاىبند تتبّع شده بود چون مناظرات به ندرت از اساتيد باقى مانده و بيشتر اسلوب شعراى خراسان در مدّ نظر بوده و كتب چاپ شده هم از همان جنس بيشتر در دسترس مىباشد بايستى اين قسمت يعنى قطعات مناظره از اين ديوان حذف مىشد و از اصل به خيال گوينده نمىرسيد .لكن پيداست كه شاعره ما ميراث قديم نياكان عراقى خود را در گنجينه روح ذخيره داشته و با وجود تأثير مطالعه قصايد شاعران خراسان يا كليّات شيخ شيراز باز نخبه و جلّ گفتارش در زمينه عادات و رسوم زاد بوم اصلى است .
معلوم نيست چرا شيوه مناظره كه قديمترين اسلوب حسن اداء مقصود و يكى از بزرگترين طرق سخنگويى و استادى شمال و غرب ايران بوده تا اين حدّ در زير سبك خراسانى محكوم به زوال شده است كه جز قسمت كمى در كتب خطّى و مختصرى غير قابل ذكر در ضمن ساير آثار اساتيد چيزى از آن برجاى نمانده است.
بالجمله آنچه معلوم است خانم پروين از روى فطرت و غريزه خويش بار ديگر اين شيوه پسنديده را در قطعات جاويد خود احياء كرده است. بارى از قرائت قصايد پروين لذّتى بردم و ديگر بار نغمات دلفريب ديرينه با گوشم آشنا شد .در خلال اين نغمههاى موزون و شورانگيز كه پرده و نيم پرده قديم را فرا ياد مىآورد آهنگهاى تازه نيز به گوش رسيد كه دل شكسته و خاطر افسرده را پس از آن بيانات حكيمانه و تسليتهاى عارفانه به سوى سعى و عمل اميد حيات اغتنام وقت كسب كمال و هنر همّت و اقدام نيكبختى و فضيلت رهنمايى مىكند:
ديوانگيست قِصّه تقدير و بَخت نيست از بام سرنگون شدن و گُفتن اين قَضاست
در آسمان عِلم عَمل بَرترين پَر است در كشورِ وُجود هُنر بهترين غَناست
مىجوى گرچه عَزمِ تو زَ انديشه بَرتر است مىپوى گرچه راه تو در كامِ اَژدهاست 2
---------------
(1).در ويرايش جديد صفحه 62 قصيده 16 بيت 16 .
(2) .در ويرايش جديد قصيده 9 صفحات 53 و 54 ابيات 43 و 35 و 36 .
خواننده در اين قصايد خود را يكبار در عوالمى رنگارنگ كه به صورت يك عالم مستقلّ درآمده باشد مىبيند .طرز بيان ناصر خسرو را در تمثيلات سنايى و استغناى حافظ را در فصاحت و صراحت سعدى مىنگرد .حكيمى عارف و عارفى حكيم و ناصحى پاكسرشت جاى بهجاى در خودنمايى و جلوهگرى است و عجب آنكه اين همه ساز و برگ و آراستگى و تركيبات مختلف را چنان در يك كالبد جاى داده و قبلا در ضمير مركّب ساخته است كه گويى اين اشعار همه در يك ساعت گفته شده است .احساسات متضادّ و احوال و حوادثى كه شاعر را برانگيخته هيچ وقت طرز و سبك خاصّ او را از اختيارش بيرون نياورده است:
باخبر باش كه بىمَصلحت و قَصدى آدمى را نَبرَد ديو به مهمانى
اَژدهاى طمع و گُرگِ طبيعت را گَر بِترسى نَتوانى كه بِترسانى
گَر تَوانى بِه دلى توش و تَوانى دِه كه مَبادا رسد آن روز كه نتوانى
خون دل چند خورى در دل سنگ اِى لعل مُشتريهاست براى گُهرِ كانى
خواننده همين كه خواست از خواندن قصايد خسته شود به قسمت قطعات كه روح اين ديوان است مىرسد .اينجا ديگر خستگى نيست لطف بيان و دقّت معانى و ذوق ابتكار در اينجا اتّفاق و امتزاجى بسزا دارد .گوينده ماهر خود را در اين قسمت زيادتر نشان مىدهد يا بقول مخفى زيادتر پنهان مىكند:
( در سُخن مَخفى شدم چون رنگ و بو در بَرگِ گُل هركه خواهد ديد گو اَندر سُخن بيند مرا)
از پنج شش غزل ( كه چون غزلسازى ملايم طبع پروين نبوده قصايد كوتاهش بايد خواند ) چون بگذريم مىرسيم به مثنويهاى كوتاه و مختلف الوزن و قطعههاى زيباى دلپذير و طرزهاى كهنه و نو كه پروين زيادتر استقلال و شخصيّت خود را در آنها به كار بُرده عالم خيال و حقيقت و عواطف رقيقه را در هر قطعه ماهرانه بههم آميخته و ريختهكارى كرده است .خانم پروين در قطعات خود مهر مادرى و لطافت روح خويش را از زبان طيور از زبان مادران فقير از زبان بيچارگان بيان مىكند .گاه مادرى دلسوز و غمگسار است و گاه در اسرار زندگى با ملاّى روم و عطّار و جامى سر همقدمى دارد:
مُرغك اَندر بيضه چون گَردد پَديد گويد اينجا بَس فَراخست و سپيد
عاقبت كان حصنِ سَخت از هم شكست عالَمى بيند همه بالا و پَست
گَه پَرَد آزاد در كُهسارها گَه چَمد سَرمست در گلزارها 2
ولى بيشتر خود پروين است كه اينجا به خانهدارى پرداخته است و افكار لطيف و پرشور اوست كه به صد هزار جلوه بيرون آمده و سزاوار است كه با صد هزار ديده آن را تماشا كنند .
---------------
(1) .در ويرايش جديد قطعه 39 صفحات 91 و 92 ابيات 18 29 31 و 32 .
(2) .در ويرايش جديد قطعه 114 صفحه 175 ابيات 19 20 و 21 .
هنر آنجاست كه از زبان همهچيز سخن مىگويد چشم و مژگان دام و دانه مور و مار سوزن و پيرهن ديگ و تاوه خاك و باد مرغ و ماهى صيّاد و مرغ شبنم ابر و باران كرباس و الماس كوه و كاه بالاخره جماد و نبات و انسان و حيوان و معانى مانند اميد و نوميدى و لطايف و بدايع ديگر ...و عاقبت خواننده را در عالم الف ليله و كليله و دمنه و عوالم طفوليّت و جوانى و پيرى و هزاران احوال درونى و برونى سير مىدهد و تسليت مىبخشد .ماكيان كبوتر گنجشك گربه دزد روباهى كه در كمين ماكيان است جوجههاى مرغ كودك فقير عجوز مسكين ناتوان گل پژمرده مركب قسمتى از خيالات گوينده بوده و ما را در زير غرفهاى مىنشاند و با اين اسباب و ابزارها به صد رنگآميزى و افسونگرى اندوهگين مىكند و متفكّر مىدارد و بهندرت مىخنداند .دائما در فكر است .بيشتر نگران وظايف مادرى است .وقتيكه از اين انديشهها خسته مىشود به ياد لطف خدا مىافتد و قطعه لطف حقّ را مردانه مىسرايد و خواننده را با حقايق و افكارى بالاتر آشنا مىسازد و در همان حال نيز از وظيفه مادرى دست برنمىدارد و باز هم مادرى است نگران:
مادرِ مُوسى چو موسى را بِه نيل دَرفِكند از گُفته رَبّ جَليل
خود زِ ساحل كَرد با حَسرت نگاه گُفت كاى فَرزندِ خُردِ بىگناه
گَر فراموشت كُند لطف خُداى چون رَهى زين كشتى بِىناخداى
گَر نيارد ايزدِ پاكت بهياد آب خاكت را دهد ناگه به باد 1
نفس را مطابق تعبير عرفا مىشناسد .اهريمن را كه روح آريايى با آن وجود دوزخى كينه ديرينه دارد همهجا در كمين جان پاك آدمى مىداند .مهر و عاطفت و اشفاق و علم و فضايل اخلاق را طريقه رستگارى دانسته و تشكيل خانواده مهربان و كودكان نورس و سعادت آرام و بىسر و صدا را نتيجه حيات مىپندارد . اين ديوان از افكار و خيالات و تعبيرات ديگران خالى نيست .ممكن است تتبّع خانم پروين با حافظه قوى و ادراك پاك او بر مأخذ و مصدر فلان تعبير يا تشبيه آگاه نباشد .لكن هر چه هست نتيجه از خود اوست .فى المثل اگر اختلاف و گفتگوى دل و ديده را در رباعى سعدى ديده است:
( تقصير زِ دِل بود و گُناه از ديده آه از دل و صد هزار آه از ديده )
و همين مَعنى را باز از زبان باباطاهر عريان شنيده
( زِ دست ديده و دِل هر دو فَرياد كه هر چِه ديده بيند دل كُند ياد )
نخواسته است از سرِ اين مضمون درگذرد و قطعه ديده و دل را ساخته امّا تمامتر و لطيفتر و با
نتيجهاى كه خواننده قانع و راضى شده فراموش مىكند كه اين معنى را پيش از اين به اختصار شنيده است
تو را تا آسمان صاحب نظر كرد مَرا مَفتون و مست و بىخَبر كرد
---------------
( 1 ) .در ويرايش جديد قطعه 181 صفحه 255 اَبياتِ 1 2 3 و 4 .
شما را قِصّه ديگرگون نوشتند حسابِ كارِ ما با خون نوشتند
هر آن گوهر كه مُژگان تو مىسفت نهان با من هزاران قِصّه مىگفت
مَرا شمشير زد گيتى تو را مُشت تو را رنجور كرد امّا مَرا كُشت
اگر سنگى ز كوىِ دلبر آمد تو را بر پاى و ما را بَر سَر آمد
بُتى گَر تير زَ ابروى كمان زَد تو را بر جامه و ما را به جان زَد
تو را يك سوز و ما را سوختنهاست تو را يك نكته و ما را سُخنهاست 1
خانم پروين در حجر تربيت پدر دانشمند و فاضل خود آقاى يوسف اعتصامى آشتيانى ( اعتصام الملك ) پرورش يافته فارسى و عربى و ادبيّات اين دو زبان را از آموزگاران خصوصى در خانه فرا گرفته و زبان انگليسى را در تهران در مدرسه امريكايى دختران تحصيل كرده و دوره آن را به پايان رسانيده است .
در اين مدّت اشتغال ساختن ديوانى با اين زيباييها و با اين آب و رنگ دلفريب خاصّه با اين يكدستى و فصاحت روانى و مزايايى كه شمّهاى از آن گوشزد گرديد كار مردان فارغبال نيست تا چه رسد به مخدّرهاى كه كمتر از درس و بحث فارغ بوده و شايد مشاغل خانوادگى بسيار نيز داشته است .
در ايران كه كان سخن و فرهنگ است اگر شاعرانى از جنس مرد پيدا شدهاند كه مايه حيرتاند جاى تعجّب نيست .امّا تاكنون شاعرى از جنس زن كه داراى اين قريحه و استعداد باشد و با اين توانايى و طىّ مقدّمات تتبّع و تحقيق اشعارى چنين نغز و نيكو بسرايد از نوادر محسوب و جاى بسى تعجّب و شايسته هزاران تمجيد و تحسين است .
خانم پروين به تمام شرايط شاعرى عمل كرده است .اگر احيانا به قول نظامى عروضى دوازده هزار بيت شعر از اساتيد حفظ نداشته باشد باز به قدرى كه وى را بتوان با كلمات و اصطلاحات و امثال متقدّمين تا درجهاى كه ضرورت دارد آشنا خواند آشناست .هرگاه تنها غزل سفر اشك 2 از اين شاعره شيرين زبان باقى مانده بود كافى بود كه وى را در بارگاه شعر و ادبيّات حقيقى جايگاهى عالى و ارجمند بخشد تا چه رسد به لطف حقّ 3 كعبه دل 4 گوهر اشك 5 روح آزاد 6 ديده و دل 7 درياى نور 8 گوهر و سنگ 9 حديث مهر 10 ذرّه 11 جولاى خدا 12 نغمه صبح 13 و ساير قطعات كه همه از او و هر يك
---------------
( 1 ) .در ويرايش جديد قطعه 106 صفحات 166 و 167 ابيات 17 18 20 27 28 29 30 .
( 2 ) .صفحه 185 . ( 3 ) .صفحه 255 .
( 4 ) .صفحه 221 . ( 5 ) .صفحه 252 .
( 6 ) .صفحه 174 . ( 7 ) .صفحه 166 .
( 8 ) .صفحه 155 . ( 9 ) .صفحه 253 .
( 10 ) .صفحه 150 . ( 11 ) .صفحه 168 .
( 12 ) .صفحه 146 . ( 13 ) .صفحه 271 .
برهان آشكار بلاغت و سخندانى اوست .
شايد خواننده شوريدهسرى از ما بپرسد پس اين ديوان درباره عشق كه تنها چاشنى شعر است چه مىگويد آرى نبايد اين معنى را از ياد برد .زيرا هر چند شاعره مستوره را عزّت نفس و دورباش عصمت و عفاف رخصت نداده است كه يك قدم در اين راه بردارد امّا باز چون نيك بنگرى صحيفهاى از عشق تهى نمانده است لكن نه آن عشقى كه در مكتب ليلى و مجنون درس مىدادند عشقى كه جور يار زردى رخسار جفاى رقيب سوز و گداز فراق و هزاران افسانه ديگر جزو لا ينفكّ آن مىبود عشقى كه اتّفاقا امروز مفهوم حقيقى خود را از كف داده و جز الفاظى چند بر زبان مقلّدان مكتب قديم از آن بر جاى نيست .چنين عشق و طريقه مبتذل در اين ديوان نمىتوانست بوجود آيد زيرا با حقيقتگويى مخالف و با شخصيّت گوينده نيز مغاير بود .
از اين معنى كه بگذريم مىرسيم به عشق واقعى آن عشقى كه شعراى بزرگ بدان سر نياز فرود آوردهاند عشقى كه به حقايق و معنويّات و معقولات وابسته است عشقى كه بنيان آفرينش انسان بر آن نهاده شده چنين عشقى همان قسم كه گفتيم اساس اين ديوان است .
هنر بزرگ شاعره ما در همين جاست كه توانسته است اين معنى بزرگ را همهجا در گفتار خود به شكلى جاذب و اسلوبى لطيف بپروراند و حقيقت عشق را مانند ميوه پاك و منزّهى كه از الياف خشن و شاخ و برگ بيهوده و مسموم جدا ساخته باشند با صفاى اثير و رخشندگى نور و چاشنى روح بر سر بازار سخن رواج دهد.
در خاتمه سخنشناسان را به خواندن اين ديوان دعوت كرده توفيق گويندهاش را از پروردگار سخن خواستارم
م.بهار
بنفشه
بَنفشه صُبحدم اَفسرد و باغبان گفتش
كه بيگه از چمن آزرد و زود روى نهفت
جواب داد كه ما زود رفتنى بوديم
چرا كه زود فسرد آن گلى كه زود شكفت
كنون شكسته و هنگام شام خاكِ رَهم
تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهى رُفت
غَم شكستگيم نيست زانكه دايه دَهر
به روز طفليم از روزگارِ پيرى گُفت
زِ نَردِ زندگى ايمن مَشو كه طاسكِ بخت
هزار طاق پديد آرَد از پىِ يك جُفت
به جُرمِ يك دو صباحى نشستن اندر باغ
هزار قَرن در آغوش خاك بايد خُفت
خوش آن كسى كه چو گُل يك دو شب به گُلشن عُمر
نَخفت و شبروِ اَيّام هر چه گفت شِنفت
بزرگداشت پروین اعتصامی در تاجیکستان
اسفندیار آدینه
روز پنج شنبه چهاردهم دسامبر، جمعی از فرهنگیان تاجیک با برگزاری محفلی از صدمین سالگرد تولد پروین اعتصامی، شاعر ایرانی نيمه نخست قرن بیستم تجلیل کردند.
در این محفل از آن ابراز تأسف شد که تاکنون دیوان اشعار پروین اعتصامی در تاجیکستان به خط سیریلیک چاپ نشده و دوستداران شعر چندان آشنایی با او و اشعارش پیدا نکرده اند.
محفل بزرگداشت پروین اعتصامی (1906-1941) در پژوهشگاه خاورشناسی فرهنگستان علوم تاجیکستان با همکاری رایزنی فرهنگی ایران و به ابتکار انجمن موسوم به "خوبان پارسی گو" برگزار شد که از سازمانهای غیردولتی زنان است.
'ناشناخته'
در این محفل شماری از پژوهشگران و دوستداران ادبیات، بویژه شاعران و نویسندگان زن، زندگی و آثار پروین اعتصامی را به بررسی گرفتند و پاره هایی از اشعار او را قرائت کردند.
مهری نسا بابابیکوا، شاعر تاجیک و مسئول انجمن "خوبان پارسی گو" هدف از برگزاری این محفل را نه تنها یادآوری از پروین اعتصامی، بلکه کوششی برای آموختن و معرفی بیشتر آثار وی در میان مردم تاجیکستان خواند.
وی گفت: "در تاجیکستان متأسفانه مردم درباره پروین اعتصامی خیلی کم می دانند، ازبس که تا امروز دیوان اشعار پروین به خط سیریلیک چاپ نشده است، خیلی بد است که ما درباره وی، درباره اندیشه های عارفانه، افکار خردمندانه و سخنان فلسفی اش اطلاع زیادی نداشته باشیم."
بانو مهری نسا افزود که تنها عده اندکی از فرهنگیان و پژوهشگران در تاجیکستان که با زبان و ادبیات بیشتر سروکار دارند، با شخصیت و جایگاه پروین اعتصامی و اشعار وی آشنایی یافته اند.
گفته می شود تاکنون مطالعات زیادی در مورد آثار پروین اعتصامی در تاجیکستان صورت نگرفته و تنها مجموعه کوچکی از آثار وی به نام "اشک یتیم" در سالهای 1950 منتشر شد که مبتکر آن فیضعلی نجمانف، استاد فقید دانشگاه ملی تاجیکستان بود.
'سانسور درونی'
در اين محفل همچنین مسائلی چون جایگاه پروین اعتصامی، نگاه او به موضوع قضا و قدر، ویژگیهای سبک هندی در شعر وی و صنایع شعری که به کار برده است، مورد بررسی قرار گرفت.
گلرخسار صفی، شاعر و نویسنده تاجیک با اشاره به "زندگی کوتاه و اشعار پربار" پروین اعتصامی نقش او در ادبیات پارسی را با رابعه بلخی، شاعر زنی مقایسه کرد که در قرن دهم میلادی همزمان با رودکی زیسته است.
بانو صفی گفت: "پروین اعتصامی در ادبیات کاری کرد که رابعه بلخی در قرن دهم کرد، (رابعه) با چند غزلش که برای ما مانده، رفت در پهلوی استاد رودکی و شاعران دیگر ایستاد، چنانچه کسی نتوانست او را تکان بدهد، پروین هم در قرن بیستم کاری کرد که هیچ مردی نتوانست بگوید که وی زن است، وی در عمر 35 ساله خود اثبات کرد که ادبیات، هنر و هنرمند نه سن و سال دارد، نه جنس و نه ملیت، هنرمند به همه جهان متعلق است."
گلرخسار صفی همچنین از "رازی" سخن به میان آورد که پروین اعتصامی "به کسی نگفته و با خود برده" است: "آنچه پروین را در این عمر کوتاهش اذیت می داد، رازی بود که خودش می دانست و خدا، وی در نهادش سانسوری داشت و آن چه نتوانست بگوید، همان سانسور درونی اش بود که اجازه نداد... من تنها می خواهم بگویم که در نسبت پروین از زندگی تا مرگش همیشه بی عدالتی بود."
تحولات زبانی
اسدالله واحد، استاد دانشگاه تبریز که در این محفل سخنرانی داشت، تحولات زبانی را از جنبه های اصلی شعر پروین خواند و او را در کنار ملک الشعرای بهار، ایرج میرزا و محمدحسین شهریار از جمله شاعرانی دانست که در زبان تحولاتی ایجاد کرده اند.
آقای واحد افزود: "اینکه ما پروین اعتصامی را دوست داریم، عمدتاً در کنار جنبه های محتوایی و فکری و هنری، مقوله زبانش است، این زبان شعر پروین است که این همه او را مقبول خاص و عام کرده و راهی در دلهای اقشار مختلف باز کرده و مقبولیت اجتماعی به او داده است."
آقای واحد زبان شعر اعتصامی را "زبانی مردمی" خواند: "ما شعر شاعران گذشته، حافظ و سعدی و ناصر خسرو و منوچهری را می بینیم که تنها متوجه خواص است ولی شعر پروین اعتصامی در کنار خواص متوجه عوام و عموم مردم هم هست، مخاطب شعر اعتصامی تمام مردم است، زیرا زبان او زبان مردم است."
'تسلیم شده قضا و قدر'
به گفته برخی پژوهشگران، پروین اعتصامی بر خلاف بسیاری از شاعران نوگرای همقرن خود به شعر کلاسیک پارسی علاقه بیشتری داشت و این توجه و علاقمندی به گذشته ظاهراً در نحوه فکر و محتوای اشعار وی نیز اثراتی بر جای گذاشته است.
بهجت سییدی، استاد ایرانی دانشگاه زبانهای تاجیکستان می گوید "پروین، این ستاره کم عمر و پربار دفتر شعر و ادب پارسی" از "حصاریان قضا" بود که در اشعارش هفتاد بار از قضا و قدر سخن به میان آورده است.
خانم سییدی افزود: "(پروین اعتصامی) دنیا و گردون و گیتی و فلک را سیهکار، سفله، بی مهر و یغماگر خطاب کرده و می پرسد کیست که از جور قضا آواره نیست؟ شاید دلیل این همه گله و شکایت و قضا و قدر این باشد که جز تلخی از ایام ندیده است یا شاید غم بينوایان رخش را زرد کرده باشد."
خانم سییدی پاره هایی از اشعار پروین اعتصامی را برخواند که تصورات و اندیشه های او را در باره قضا و قدر نشان می دهد:
تو چه می دانی چه پیش آرد قضا؟
من هدف بودم قضا را سالها ...
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین بود...
اندر این پستی قضایم زان فکند،
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند...
در جریان محفل بزرگداشت پروین اعتصامی، آرتق قادر، هنرپیشه تاجیک شعرهایی از او قرائت کرد.
در نهایت، شرکت کنندگان محفل بزرگداشت پروین اعتصامی خواستار چاپ و معرفی بیشتر آثار وی به خط سیریلیک در تاجیکستان شدند.
انجمن "خوبان پارسی گو" که گسترش روابط با نویسندگان و روشنفکران زن پارسی زبان در سراسر جهان را هدف قرار داده از سال 1996 بدین سو فعال است و تصمیم دارد در آینده سالگرد مهستی خجندی، شاعر زن قرن دوازدهم میلادی را نیز جشن بگیرد.
جام جم : به گزارش روابط عمومی سومین جشنواره فیلم پروین اعتصامی . محمد رضااصلانی . میل به
نو آوری و خلاقیت را در دیدگاه زنان سینما گر ایران درخشنده و تابناک دانست و گفت : خلاقیت در آثار
سینمایی در جشنواره فیلم پروین اعتصامی به عنوان یکی از معیار های اصلی مطرح است .
او تصریح کرد : فیلمها اگر مستند هستند باید یک مستند خلاق و اگر تجربی و داستانی هستند باید با
یک روایت نو و یک دیدگاه تازه و بدیع به موضوع فیلم پرداخته باشد .
مینو فرشچی نیز کسب حداقل ۵۰ در صد امتیاز را لازمه انتخاب فیلمهای شرکت کننده در جشنواره
دانست و گفت :انتخاب دقیق و سخت گیرانه . دقت و توجه فیلم سازان و اعتبار جشنواره را افزایش
می دهد . فرشچی در درجه اول ساختارسینمای خوب و بعد از آن توجه به موضوع مربوط به زن را از
معیارهای فیلم پروین اعتصامی توسط خانه زنان هنرمند و با حمایت شبکه ۴ سیما . بنیاد فارابی
و حوزه هنری از ۱۰ تا ۱۴ دی ماه در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود .
اينک بد نيست در برابر کساني که از «پروين» يک دشمن سخت و مبارز ضد رضاشاهي ساختهاند، ببينيم کساني که سالها با «پروين» در ارتباط بودهاند در بارهي خلقيات او چه نوشتهاند و تا چه حد ميتوان «پروين»ي را که اينان معرفي کردهاند با «پروين» مبارز سياسي تطبيق داد.
«ابوالفتح اعتصامي»:
از ابتدا طفلي ساعي و متفکر بود. به قول خانم محصص«کمتر سخن ميگفت و بيشتر فکر ميکرد». بهندرت در جرگهي ساير اطفال وارد ميشد. غالبأ تنها بهسر ميبرد. گويي ساختماني سواي ساختمان ديگران داشت. در مجالس درس و بحث، هميشه از سايرين پيش بود. از کودکي شروع به شعرگفتن کرد. خانهي پدرش ميعادگاه ارباب فضل و دانش بود و «پروين» همواره آنان را با قريحهي سرشار و استعداد خاقالعادهي خويش دچار حيرت ميساخت...در تمام مدت تحصيل، بهترين شاگرد مدرسه بود...
... «پروين» اگرچه بهندرت ميخنديد، ولي هيچگاه محنتزده نبود و درمانده نيز نمينمود. تنها سانحهي تلخ ازدواج و طلاق، ان هم براي مدتي بسيار کوتاه، سيماي متين، موّقر و محکم «پروين» را با غباري از گرفتگي پوشاند. اين تغيير حال را هم فقط ما اطرافيان «پروين» که همواره با او بوديم و لذا بر جمع وجناتش آشنايي داشتيم، ميتوانستيم درک کنيم و دريابيم. والّا، او از شکست در ازدواج، ضعف و فتوري به خود راه نداد و باز به همان حالِ کمحرفي و آرامش و وقار ذاتي خويش بازگشت. نه از کمّ و کيف ازدواج با کسي حرف زد و نه از آن باب ابراز تأسف کرد.»
«سعيد نفيسي»:
«... پرويني که من ديدم و بارها ديدم بدينگونه بود: قيافهاي بسيار آرام داشت. با تأني و وقار خاصي جواب ميگفت و مينگريست. هيچگونه شتاب و بيحوصلگي در او نديدم. چشمانش بيشتر به زير افکنده بود. ياد ندارم در برابر من خنديده باشد. وقتي که از شعر او، تحسين ميکردم با کمال آرامش ميپذيرفت. نه وجد و نشاطي مينمود و نه چيزي ميگفت. هرگز يک کلمه خودستايي از او نشنيدم و رفتاري که بخواهد اندک نمايش برتري بدهد، از او نديدم...»
«سرور مهکامه محصص»:
«... اين قلب رئوف و مهربان «پروين» بود که نميگذاشت کوچکترين تزلزلي در بنيان دوستي صادقانهي ما بهوجود آيد. لازم است يادآور شوم که «پروين» مقيد به تمام قيود اخلاقي و سنن خانوادگي آن زمان بود و در خانوادهي باتقوا و پرهيزگاري نشو و نما يافته و کاملا تحت توجه و مراقبت والدين خود قرار داشت. مادر «پروين» به من محبتي وافر داشت. وقتي به ديدنم ميآمد، يا با مادرش بود که خيلي زياد «پروين» را دوست داشت، يا با پيرمرد نجيبي که مستخدمشان بود و وقت رفتن نيز او را همراهي ميکرد...
... «پروين» به استعمال زينتآلات توجه نداشت. در پوشش، متانت و زيبايي را به حد اعتدال رعايت ميکرد. رنگهاي آرام در لباسهايش بيشتر به چشم ميخورد. نهايت درجه به نظافت مقيد بود و از آرايش ظاهري و خودآرايي همواره دوري ميکرد....
... «پروين» مثل همهي افراد روشنفکر از رفع حجاب زنان اظهار خرسندي ميکرد ولي خود را مبارز اين راه جلوه نميداد . لازم است بگويم که او در مجامع و محافل بانوان مبارز هم شرکت نميکرد. چه او اصولأ به شرکت در اين قبيل مجالس بيميل بود و کمترين رغبتي نشان نميداد. به عبارت واضحتر، «پروين» چون از کذب و ريا بيزار بود، بهخصوص چون بعد از رفع حجاب، عدهاي از بانوان براي کسب شهرت کاذب و تحصيل نام و اعتبار، خود را مبارز اين را قلمداد ميکردند و با ادعاي واهي و هياهو، حقيقت را وارونه جلوه ميدادند، در قطعهي «زن ايران» که به مناسبت آزادي زنان سروده، اين مطلب را با صراحت بيان کردهاست و اين اشعار چون مؤيد اظهاراتم در بارهي خصوصيات اخلاقي «پروين اعتصامي» و مبين وضع زنان ايران قبل از رفع حجاب است، لازم است تمام آن را در اين مصاحبه ذکر کنم [اين قصيده در مقالهي حاضر، با عنوان «گنج عفت» چاپ شدهاست].
«ميس شولر» که در زمان تحصيل و تدريس «پروين» در مدرسهي دخترانهي آمريکايي، رئيس آن مدرسه بودهاست:
. «...تواضع ذاتياش به حدي بود که به فراگرفتن هر مطلب و موضوع تازهاي که در دسترس خود مييافت، شوق وافر ابراز مينمود. «پروين» اصولا به همهي امور عالم اظهار علاقه ميکرد و سعي داشت بر همه چيز واقف گردد. آن اوقات، جمعي از دختران مدرسه، هرکدام با دختر دانشآموزي در آمريکا به مکاتبه پرداختند ولي بدان ادامه ندادند. تنها «پروين» اين مکاتبه را که گويي بر وسعت دايرهي معلومات وي ميافزود، با دوست آمريکايي خود ساليان متمادي ودر واقع تا آخر عمر ادامه داد. از صفات برجستهي اين دختر هنرمند، چيزي که بيش از همه جلب توجه ميکرد، صداقت و صراحت او بود. هرگز نزد کسي بيش از آنچه واقعأ او را دوست ميداشت، دعوي دوستي نمينمود و وهيچگاه خويشتن را صاحب افکار و عقايدي که نداشت، قلمداد نميکرد. به اصطلاح ايرانيها، قلب «پروين» مانند آيينه صاف و روشن بود و فقط شخصيت حقيقي او را منعکس ميساخت...»
پرويني که آشنايان و معاصرانش از او بدين شرح سخن گفتهاند که «در دوران طفوليت با ديگر کودکان نميجوشيدهاست، از کودکي به بعد بهندرت ميخنديدهاست، از هفت، هشتسالگي در جلساتي که پدرش با اديبان و شاعران زمانه داشته، شرکت ميجسته و براي آنان از اشعار خود ميخوانده، پرويني که در سالهاي بعد، از او بهعنوان زني موقر و سنگين و کمحرف و بهدور از هرگونه تظاهر- حتي در مسألهي کشف حجاب که مورد علاقهاش بودهاست- ياد کردهاند و از سوي ديگر پرويني که با شعر فارسي از قرن پنجم تا نهم هجري، يعني از «ناصرخسرو» تا «جامي» آشنا بوده و دنيا را از چشم آن شاعران ميديده، به سبک آنان شعر ميسروده و بسياري از مضامين آنان را اقتباس ميکرده، در حالي که با ادب معاصر فارسي، از جمله «نيما»، «صادق هدايت» و امثال ايشان کاري نداشتهاست (البته او را در نامههايش بهتر ميتوان شناخت)، چگونه ميتوانسته از هيجده، نوزدهسالگي به مبارزهي بيامان برضد رضاشاه برخاسته و خواب راحت را از چشم شاهنشاه ايران دور کرده باشد؟
***
ميگويند در «اشک يتيم» به «رضاشاه» حمله بردهاست. اولا بايد توجه داشت که اينگونه مضامين در شعر فارسي سابقهاي کهنه دارد. مگر نه اين است که «نظامي گنجوي» در شعر «پيرزني را ستمي درگرفت/ دست زد و دامن سنجر گرفت...» به مراتب شديدتر از «پروين»، شاهي را مورد حمله قرار دادهاست. مگر سعدي در باب اول «گلستان» و بسياري از قصايد خود، پادشاهان را از جهات مختلف مورد انتقاد شديدقرار ندادهاست؟ بهعلاوه، همانطوري که استاد «مؤيد» نيز يادآوري کردهاست، شعر «اشک يتيم»، چند ماهي پس از کودتاي سوم اسفند1299 سروده شده، يعني در زماني که سلطان «احمد شاه» بر اريکهي سلطنت ايران تکيه زده بودهاست، نه «رضاشاه». ديگر اشعاري هم که «پروين» در انتقاد از رفتار پادشاهان سروده، همه از همين نوع است. گرچه آنها را در دورهي رضاشاه سروده باشد. «پروين» نه به احمدشاه توجهي داشته نه به رضاشاه. دنياي او دنياي دواوين شاعران قرن پنجم تا نهم هجري بودهاست. در اشعارش جز دو، سه قطعه، اشارهاي به روزگار او ديده نميشود و «ملکالشعراء بهار» به حق نوشتهاست که گويي تمام ديوان پروين در يک ساعت سروده شدهاست. چرا بايد نعل وارونه بزنيم و آراء درست يا نادرست خود را به پرويني که دستش از اين دنيا کوتاه است نسبت بدهيم. اگر «پروين» زنده بود به ما چه ميگفت؟
به نظر بنده، «محمدعلي اسلامي ندوشن» از سر بصيرت نوشتهاست که:
«پروين اعتصامي چه به اقتضاي روح لطيف و خواهرانهاي که داشت و چه به اقتضاي زمان، به سياست و مسائل جاري نپرداخته. قلمرو شعري او به مکان و زمان و حوادث خاص، محدود نيست. وي رنج و غم مردم بيپناه و محروم را ميسرايد، بهطور عام، در هر روزگار و در هر کجا که باشند...»

| بلبل آهسته به گل گفت شبی | که مرا از تو تمنائی هست | |
| من به پیوند تو یک رای شدم | گر ترا نیز چنین رائی هست | |
| گفت فردا به گلستان باز آی | تا ببینی چه تماشائی هست | |
| گر که منظور تو زیبائی ماست | هر طرف چهرهی زیبائی هست | |
| پا بهرجا که نهی برگ گلی است | همه جا شاهد رعنائی هست | |
| باغبانان همگی بیدارند | چمن و جوی مصفائی هست | |
| قدح از لاله بگیرد نرگس | همه جا ساغر و صهبائی هست | |
| نه ز مرغان چمن گمشدهایست | نه ز زاغ و زغن آوائی هست | |
| نه ز گلچین حوادث خبری است | نه به گلشن اثر پائی هست | |
| هیچکس را سر بدخوئی نیست | همه را میل مدارائی هست | |
| گفت رازی که نهان است ببین | اگرت دیدهی بینائی هست | |
| هم از امروز سخن باید گفت | که خبر داشت که فردائی هست |

بهار بود و او تب داشتأ بيتاب اما نبود. همچنان آرام و متين و موقر. برادرش »ابوالفتح« اين را ميگفت. تب داشت و داغي حصبه بود و اين تشخيص »معينالحكما« بود طبيب معالجش.
از درد اما نميناليد. گريه اما نميكرد و هذيان اما نميگفت. او اينگونه سوختن را از زنان سرزمينش آموخته بود. دوازده روز و شب داغ را به صبوري سپري كرده بود و هيچ نگفته بود. كلامش سكوت بود، تا آخرين روز كه از دايياش خواست تا دعايي بكند و براي مادرش، صبر التماس كرد و بعد چشمانش را بست و رفت توي خاموشي. نيمهشب جمعه بود، 15 فروردين 1320.
و وقتي "سيد ارسطوخان علاج"« به كوچه سيروس رسيد، ديگر خيلي دير شده بود و به قول خودش: "فرصت گذشته بود و مداوا اؤر نداشت."
فرداي آن روز، مرد همسايه كه در ديوان محاسبات كار ميكرد، زودتر به خانه آمد و زن همسايه لباس سياه به تن كرد و چادر مشكياش را در كيف تورياش گذاشت و هر دو رفتند.
پسر كوچك همسايه از كلفت خانهشان پرسيد كه مادر و پدرش كجا رفتند و او گفت كه پروين خانم مرده است و آنها به سرسلامتي رفتهاند.
و او به ياد آورد كه اكثر صبحها كه دست در دست پدرش به كودكستان ميرفت، به سر كوچه كيا يا كمي بالاتر كه ميرسيدند به خانمي برميخوردند كه مهربان بود و سلام ميكرد و دستي بر سر او ميكشيد، صورتش گرد بود با چشماني درشت. گاهي روزها چند قدمي همراه آنها ميشد و از آب و هوا حرف ميزدند. و اين ديدارها تقريبا همه روزه بود. ديدار دو همسايه وقتشناس.
و روزي او از پدرش پرسيده بود كه اين خانم كيست و پدرش گفته بود پروينخانم، دختر اعتصامالملك، در كتابخانه كار ميكند. مرد همسايه كه به خانه برگشت، خيلي غمگين بود و گفت: "لا اله الا الله، الله اكبر. عجب اين دختره خودش را از بين برد."
و زن همسايه گفت: "دير بهش رسيدند، شايد اگر زودتر رسيده بودند، اينطور نميشد."و بعد هر دو گفتند: "همه چيز دست خداست. لابد، پيمانهاش پر شده بود!" (1)
اي دل، بقا دوام و بقايي چنان نداشت
ايام عمر، فرصت برق جهان نداشت
كس در جهان مقيم به جز يك نفس نبود
كس بهره از زمانه به جز يك زمان نداشت
زين كوچگاه، دولت جاويد هر كه خواست
الحق، خبر ز زندگي جاودان نداشت(2)
حالا 65 بهار از بهار آن سال ميگذرد. ديگر كسي نه ارسطوخان علاج را به ياد ميآورد و نه معين الحكماي طبيب را. هم ابوالفتح اعتصامي از ياد رفته است و هم آن همسايه كه در ديوان محاسبات كار ميكرد. اما از پس اين همه بهار، هنوز همه او را به ياد ميآورند، پروين را، دختر اعتصامالملك را.
رمز ماندگاري اما چيست و راز جاودانگي را اما از كجا بايد پرسيد* آيا او ماند زيرا دختري خوشاقبال بود، دختري كه در دامن خانوادهاي فرهيخته باليده بود و پدرش اديب بود و دوستانشان علامه دهخدا و ملكالشعراي بهار* آيا او ماند چون به زيور دانش آراسته بود و ادبيات فارسي را به خوبي آموخته بود و عربي را به نيكويي فرا گرفته بود و در مدرسه آمريكاييها تحصيل كرده بود* آيا او ماند زيرا از پس قرنها خاموشي زنان اين سرزمين، نخستين زني بود كه مجال يافت تا بيترس و ترديد كلمات را ادا كند، اما نه چندان پرهياهو كه خوابي را بياشوبد!*
برايآنكه ديده شود، جلوهگري نكردأ براي شنيده شدن فرياد نزد. نه سركشي كرد و نه عصيان. توفان نبود كه بودنش را با هياهو اؤبات كند. ريشهاي بود پنهان كه خردك خردك سنگها را ميشكافت.
هرگز چيزي را نشكست. نه حرمتي را، نه وزن و قالبي را. هيچ چيز را زير پا نگذاشت، نه قانوني را و نه قاعده و اصولي را. نه تعريف هزارساله از شعر را.
از همان جادهاي رفت كه پيش از او بسياري رفته و هموارش كرده بودند.
با چشمان ناصرخسرو جهان را ديد و با دستان سعدي كلمات را از لغتنامه زندگي برچيد. شعرش را كه ميخواني دهانت طعم »سبك خراساني« ميگيرد و لباس روحت به بوي »سبك عراقي« آغشته ميشود.
زهد ناصر خسرويي، پرهيز سناييوار، قصهگويي نظامي و معرفت عطاري و جامعهشناسي سعدي و عرفان مولانايي را درهم آميزد و از سادگي و لطافت مادرانه و زنانه خود بسيار بر آن ميافزايد.
اما هرگز زنانگياش را به رخ نميكشد. چرا كه او اهليت را برتر از جنسيت ميداند و معتقد است كه "مرد يا زن، برتري و رتبت از دانستن است."
او زني است ممتاز اما نه تافتهاي جدابافته. نه ترانهگوي بربط زني است چون رابعه قزداري و نه عارفهاي است به هزار كرامت آميخته چون رابعه عدويه. سجاده بر آب نمياندازد، شبانهروزي هزار ركعت نماز نميخواند و دامنش به آتش عشقي اساطيري نسوخته است. اما خون هزار ساله عرفان در رگانش جاري است. او پارساي پارسيگو است كه هرآنچه ميگويد و هرآنچه ميخواهد آموزهاي است از مكتب تصوف شرقي و نگاه معنامحور عرفاني.
در دنياي او جمله ذرات عالم، روزان و شبان ميگويند كه:
ما سمعيم و بصيريم و هشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم(3)
اما او محرم است و گفتوگوي نهان همه چيز را ميشنود. در دنياي او جاندارپنداري، صنعتي شاعرانه نيست، بلكه حقيقتي است برخاسته از معرفتي نو. بصيرتي است كه به او ديدي اشراقي ميبخشد براي ديدن زندگي و پديدههاي كوچك پيرامون آن. او راوي خموشي اشياست. او سليماني بيادعاست، بيتاج و بيتخت، كه هم زبان مرغان را ميداند و هم زبان تير و كمان را. هم زبان گوهر و سنگ را. زبان كرباس و الماس را و زبان ذره و خفاش را. زبان همه چيز را.
شعر براي او نيز چون ديگر انديشهورزان شاعر اين سرزمين ابزار حكمتگويي است. شعر هرگز براي او غايت نيست، پلي است براي آنكه پيامي از آن بگذرد. پس شعر او نيز پيش از آنكه در صف »شعر شعرا« قرار گيرد به تعبير مولوي در صف »شعر اوليا« ميگنجد.
و همين است كه او را آموزگار ميكند و شعر او را درس و مخاطب را دانشآموز. او اما آموزگاري متين و مهربان است، آنقدر كه تو را واميدارد كه سالها دست بر سينه بنشيني و بشنوي و بياموزي.
هر چند كه نصيحت ميكند و هرچند كه پندت ميدهد، هر چند كه كلمهها گاه بوي كهنگي ميدهند و هر چند كه نه تشبيهي ذوقزدهات ميكند و نه استعارهاي به شگفتي واميداردت، اما تو سكوت ميكني و ميشنوي، زيرا همه چيز چنان به حقيقت آميخته است و همه چيز چنان حكمتآميز است كه قلبت را تسليم ميكند و زبان انتقاد را كوتاه.
تو به ياد ميآوري كه سرزمينت پر بوده از آموزگاران مدبر و واعظان پرشور و ناصحان خيرخواه، اما هرگز آموزگار و ناصحي اينگونه مادر سرزمينش نبوده است. و همين تو را فروتن ميكند در برابر هر آنچه كه او ميگويد.
و باز هم از خود ميپرسم كه رمز ماندگاري چيست. و با خود ميگويم شايد رمز ماندگارياش اين نيست كه تنها شاعري بزرگي بود، رمزش آن است كه انساني بزرگ بود و شعر اسباب كوچكي بود در خدمت بزرگياش!

25/2/1285 خورشيدي: تولد در تبريز.
1291: مهاجرت به تهران با خانواده.
1292: سرودن اولين اشعار.
1293: سرودن شعر به سبك انوري.
1303: فارغ التحصيل از مدرسه.
1303: ايراد خطابهي " زن و تاريخ".
1313: ازدواج با پسرعموي پدر ( همايون فال ).
1313: بازگشت به منزل پدر.
11/5/1314: جدايي از همسر.
1314: آغاز به كار در كتابخانهي دانشراي عالي.
1314: چاپ اول ديوان اشعار.
1315: دريافت مدال لياقت از وزارت فرهنگ.
12/10/1316 : مرگ پدر ( اعتصام المك ).
3/1/1320: تاريخ بستري شدن در اثر بيماري حصبه.
16/1/1320: تاريخ درگذشت.
1320: چاپ دوم ديوان.
26/2/1352: درگذشت مادر ( اخترالملوك ).

استاد مؤيد ضمن اشاره به کمرويي «پروين اعتصامي» نوشتهاست:
«...انسان ناچار است که به روايت امتناع او از پيوستن به دربار به عنوان معلم با ديدهي ترديد بنگرد. اين روايت، سالها پيش از انتشار چاپ اولين ديوان او که به سال 1935 صورت گرفت، پديدار شد و از آن گذشته راوي آن هم دوست يا از خانوادهي «پروين» نبوده که در بيطرفي او بتوان شک کرد، بلکه يک آمريکايي بوده که به طور کلي در انتقاد از جامعهي ايران آن روز بسيار صريح بودهاست.
Vincent Sheean (که در سال 1899 به دنيا آمد وتا سال 1969 هنوز زنده بود) اقلأ 23 رمان، زندگينامه و سفرنامه منتشر کردهاست. اين شخص به تاريخ 25 آوريل 1926 به ايران آمد که تاجگذاري رضاشاه را ببيند. اما به علت معطلي در راه، ده روز دير به ايران رسيد. با اين حال دو ماه در ايران ماند و در اثر تماس با عدهاي از مطلعين و سرشناسان عصر با اوضاع کلي فرهنگي و اجتماعي ايران آشنايي اندکي بههمزد.
کتاب The New Persia که مجموعهي ملاحظات او در اين مدت دو ماهه است، يک سال پس از مسافرت او منتشر شد. در اين وقت، يعني در ماه مه 1926 که او (شيآن)، پروين اعتصامي را ملاقات کرد. ملاقات او به احتمال قوي به وسيلهي شخصي به نام «مهربانو» که مانند «پروين» فارغالتحصيل مدرسهي آمريکايي نسوان بود، ترتيب داده شده بود.
«...«مهربانو» بازرس مدارس دخترانهي دولتي بود که در نظر من[Sheean]، بر همهي افسران عاليرتبهي ارتش، وزراي دولت و ديگر زعماي قوم برتري داشت.» (ص 250). در اينجا قسمتي از گزارش «شيآن» را در بارهي ملاقاتش با «پروين» نقل ميکنيم. اين گزارش حاوي اطلاعاتي در باب شخصيت «پروين» است و ارزش اين را دارد که بعينه نقل شود:
« نظر من براي اولين با به خاطر استنکاف او از تدريس زبان و ادبيات به ملکه، به «پروين» جلب شد. دليري و سرسختي چنين طرز برخوردي، دل مرا از تحسين نسبت به او آکنده کرد. مخالفت با دستور صريح رضاشاه، عليرغم آشنايي با زودخشمي و خشونت او، شگفتي و تحسين مرا برانگيخت. پروين خانم در مورد تصميمش در واردشدن به دربار از پشتيباني کامل خانوادهاش برخوردار بود و از آن گذشته عقايد و سنن اشرافي رايج، بر اين تصميم صحه ميگذاشت. «رضا»، که عادت به تحمل مخالفت حتي از جانب اشرافيترين افراد مملکت را هم ندارد، مجبور شد که تسليم اين دخترک جدي و عينکي بشود. مجبور کردن «پروين» به قبول فرامين شاهانه، براي شاه خطرناک بود و «پروين» خانم آنقدر تيزهوش بود که اين را بداند.
نقشهي رضا اين بود که «پروين» را به نوعي شاعر دربار، معلم ملکه و شايد حتي معلم وليعهد، تبديل کند. براي برانگيختن او به قبول اين منصب، اغليحضرت به او پيغام ميدهد که او اين اجازه را خواهد داشت که گهگاه براي شاهنشاه هم بعد از شام، تاريخ قرائت کند. آپارتماني در قصر سلطنتي، حقوقي فراوان و شانس اين که بر ملکهي جوان و خانوادهي سلطنتي اعمال نفوذ کند، مزايايي بود که اين پيشنهاد براي او دربرداشت. «پروين» سه بار، هر بار با قاطعيتي بيشتر، اين پيشنهاد را رد کرد. او با سرسختي آرام و محکمي به من گفت: من هرگز نميتوانم که به آن کاخ وارد شوم. (ص 25- 257)
البته «مؤيد»، نوشتهي اين امريکايي را صددرصد مورد تأييد قرار نداده و در بارهي آن چنين اظهار نظر کردهاست:
«بدون ترديد مقداري سوء تفاهم و اغراق در اين گزارش وجود دارد که «شيآن» راهي براي علم به آنها نداشتهاست. مخالفت اساسي خانوادهي «اعتصامي» با رضاشاه ممکن است از طرف «ملکالشعراي بهار» که از طرفي با ايشان دوستي نزديک داشت و از مخالفان سرسخت رضاشاه هم به شمار ميرفت تحريک يا تشديد شده باشد. به نظر من، اين که شاه سهبار از «پروين» درخواست کرده باشد و او سه بار درخواست شاه را رد کرده باشد، اغراقي غيرقابلقبول است. هيچ بعيد نيست که رضاشاه، که تازه تخت سلطنت را عليرغم مخالفان فراچنگ آورده بود، صلاح ديده باشد که پس از استنکاف اول «اين دخترک لاغر» را نديده بگيرد و عطايش را به لقايش ببخشد. ولي مسلمأ او آدمي نبود که سرشکستگي سهبار ردشدن از سوي «پروين» را تحمل کند.
گزارش «شيآن» در باب وضعيت زنان ايران، گذشته از آنچه که در بارهي «پروين» گفتهاست، آموزنده و بسيار خواندني است و ممکن است که بتواند موضع کساني که «پروين» را به خاطر باصطلاح «مطيعانه» برخورد کردنش با قضايا مورد انتقاد قرار ميدهند، قدري تعديل کند. همچنين ما بايد متوجه باشيم که شخصيتهاي گوناگون داستانهايي که در آثار «پروين» وجود دارند، در تلاش اينند که پيامي را به خواننده برسانند. اين پيام، برخلاف آنچه ما اکثرأ ميپنداريم، هميشه پيامي در باب اخلاقيات يا مطالب فلسفي نيست، بلکه در بسياري از موارد، سياسي و حائز اهميتي بجا و امروزين است.»
***
و اما، نظر نگارندهي اين سطور آن است که عبارت «ابوالفتح اعتصامي» در طبع سوم ديوان «پروين»، يعني «پيشنهاد ورود به دربار به او شد و نپذيرفت» - که ديگران نيز آن را تکرار کردهاند- و عبارت «حميد دباشي» در سال 1368 که پروين گفت: «من هرگز نميتوانم به آن دربار قدم بگذارم»، هر دو تقريبأ ترجمهي لفظ به لفظ دو عبارت «شيآن» آمريکايي است در کتاب The New Persia بدين شرح:
“Parvin Khanum had been supported by her whole familj in her .resolution not to enter the palace
".J could never enter that palace
نوشتهي اين مرد آمريکايي آنقدر سست و بيپايه است که اگر «ابوالفتح اعتصامي» و ديگران مستقيم يا غيرمستقيم تحت تأثير او قرار نگقته و عباراتي از او را بيذکر مأخذ نقل نکرده بودند، در اين مقاله حتي نبايد از آن نامي برده ميشد. به سخنان بيپايهي او توجه بفرماييد:
در بارهي «مهربانو»، واسطهي ملاقات خود با «پروين اعتصامي» نوشتهاست: «مهر بانو در نظر من بر همهي افسران عاليرتبهي ارتش و وزراي دولت و ديگر زعماي قوم برتري داشت». وي در مدت دو ماه اقامت در ايران، چگونه توانستهاست ارتشيان و دولتمردان و زعماي قوم ايران را بشناسد و از سر بصيرت آنان را محک بزند تا «مهربانو» را بياستثنا بر همه ترجيح بدهد؟
او چگونه پي برده بود که «پروين» در تصميم خود در رد پيشنهاد رضاشاه، از پشتيباني کامل خانوادهاش برخوردار بودهاست؟ چگونه ممکن است رضاشاه به يک دختر هي
