پروین اعتصامی

وبلاگ پروین اعتصامی

وصیت نامه پروین در شعر سنگ مزار


اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب، پروین است

گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی، سخنش شیرین است

صاحب آن همه گفتار، امروز
سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی، این است

آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسد، مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:8  توسط پروین اعتصامی  | 

کتاب عشق

کتاب عشق را، جز یک ورق نیست

در آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست

مقدس همتی، کاین بارگه ساخت

مبارک نیتی، کاین کار پرداخت

درین درگاه، هر سنگ و گل و کاه

برای دیدن ادامه شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید..


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:7  توسط پروین اعتصامی  | 

آرزو های پروین اعتصامی

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر

دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل

زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم

عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب

علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:5  توسط پروین اعتصامی  | 

یک شعر طنز از پروین اعتصامی

عدسی وقت پختن، از ماشی

 

روی پیچید و گفت این چه کسی است

 

ماش خندید و گفت غره مشو

 

زانکه چون من فزون و چون تو بسی است

 

هر چه را میپزند، خواهد پخت

 

چه تفاوت که ماش یا عدسی است

 

جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند

 

تو گمان میکنی که خار و خسی است ...

روحش شاد و یادش کرامی


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:4  توسط پروین اعتصامی  | 

پروین اعتصامی: بنفشه مژده ی نوروز می دهد ما را

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژده ی نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

 


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:3  توسط پروین اعتصامی  | 

شعری از اشعار پروین اعتصامی

بلبل آهسته به گل گفت شبی

که مرا از تو تمنائی هست

من به پیوند تو یک رای شدم

گر ترا نیز چنین رائی هست

گفت فردا به گلستان باز آی

تا ببینی چه تماشائی هست

گر که منظور تو زیبائی ماست

هر طرف چهرهٔ زیبائی هست

پا بهرجا که نهی برگ گلی است

همه جا شاهد رعنائی هست

باغبانان همگی بیدارند

چمن و جوی مصفائی هست

قدح از لاله بگیرد نرگس

همه جا ساغر و صهبائی هست

نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست

نه ز زاغ و زغن آوائی هست

نه ز گلچین حوادث خبری است

نه به گلشن اثر پائی هست

هیچکس را سر بدخوئی نیست

همه را میل مدارائی هست

گفت رازی که نهان است ببین

اگرت دیده ی بینائی هست

هم از امروز سخن باید گفت

که خبر داشت که فردائی هست


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:2  توسط پروین اعتصامی  | 

شعر : نهال تازه رسی گفت با درختی خشک

نهال تازه رسی گفت با درختی خشک

که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست

چرا بدین صفت از آفتاب سوخته‌ای

مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست

شکوفه‌های من از روشنی چو خورشیدند

ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست

چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز

چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست

شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی

بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست

مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم

ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست

جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند

بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست

تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان

خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست

از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد

کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست

شکستگی و درستی تفاوتی نکند

من و ترا چون درین بوستان قراری نیست

ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت

ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست

بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج

گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست

تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد

حصاریان قضا را ره فراری نیست

گهی گران بفروشندمان و گه ارزان

به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست

هر آن قماش کزین کارگه برون آید

تام نقش فریب است، پود و تاری نیست

هر آنچه میکند ایام میکند با ما

بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست

بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن

چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست

کدام غنچه که خونش بدل نمی‌جوشد

کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست

کدام شاخته که دست حوادثش نشکست

کدام باغ که یکروز شوره‌زاری نیست

کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم

که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست

اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید

عجب مدار، که این بحر را کناری نیست

از پروین اعتصامی


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:0  توسط پروین اعتصامی  | 

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:59  توسط پروین اعتصامی  | 

شعر آمدن زمستان از پروین اعتصامی

بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

گشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند

رقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پرید

بر روی ادامه مطلب  کلیک کنید


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:58  توسط پروین اعتصامی  | 

متن شعر ای گل! تو ز جمعیت گلزار چه دیدی؟ زنده یاد پروین اعتصامی

ای گل! تو ز جمعیت گلزار چه دیدی؟
جز سر زنش و بدسری خار چه دیدی؟


ای لعل دل افروز، تو با این همه پرتو

جز مشتری سفله به بازار چه دیدی؟


رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت

غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟

از زنده یاد پروین اعتصامی روحش شاد و یادش گرامی


برچسب‌ها: پروین, اعتصامی, اشعار, شعر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:55  توسط پروین اعتصامی  | 

مطالب قدیمی‌تر