تبليغاتX
پروین اعتصامی
شنبه 1386/10/01
بنفشه

بنفشه

 

بَنفشه صُبحدم اَفسرد و باغبان گفتش

كه بيگه از چمن آزرد و زود روى نهفت

 

جواب داد كه ما زود رفتنى بوديم

چرا كه زود فسرد آن گلى كه زود شكفت

 

كنون شكسته و هنگام شام خاكِ رَهم

تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهى رُفت

 

غَم شكستگيم نيست زانكه دايه دَهر

به روز طفليم از روزگارِ پيرى گُفت

 

زِ نَردِ زندگى ايمن مَشو كه طاسكِ بخت

هزار طاق پديد آرَد از پىِ يك جُفت

 

به جُرمِ يك دو صباحى نشستن اندر باغ

هزار قَرن در آغوش خاك بايد خُفت

 

خوش آن كسى كه چو گُل يك دو شب به گُلشن عُمر

نَخفت و شبروِ اَيّام هر چه گفت شِنفت

 

 

نوشته شده توسط ایمان طوسی در 20:33 شنبه 1386/10/01 | | لينک اين مطلب
شنبه 1386/07/14
امروز و فردا

بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت که خبر داشت که فردائی هست

نوشته شده توسط ایمان طوسی در 22:27 شنبه 1386/07/14 | | لينک اين مطلب
شنبه 1385/11/28
سرو عقل گر خدمت جان کنند

سرو عقل گر خدمت جان کنند

 

بسی کار دشوار کسان کنند

بکاهند گر دیده و دل ز آز

 

بسا نرخها را که ارزان کنند

چو اوضاع گیتی خیال است و خواب

 

چرا خاطرت را پریشان کنند

دل و دیده دریای ملک تنند

 

رها کن که یک چند طوفان کنند

به داروغه و شحنه‌ی جان بگوی

 

که دزد هوی را بزندان کنند

نکردی نگهبانی خویش، چند

 

به گنج وجودت نگهبان کنند

چنان کن که جان را بود جامه‌ای

 

چو از جامه، جسم تو عریان کنند

به تن پرور و کاهل ار بگروی

 

ترا نیز چون خود تن آسان کنند

فروغی گرت هست ظلمت شود

 

کمالی گرت هست نقصان کنند

هزار آزمایش بود پیش از آن

 

که بیرونت از این دبستان کنند

گرت فضل بوده است رتبت دهند

 

ورت جرم بوده است تاوان کنند

گرت گله گرگ است و گر گوسفند

 

ترا بر همان گله چوپان کنند

چو آتش برافروزی از بهر خلق

 

همان آتشت را بدامان کنند

اگر گوهری یا که سنگ سیاه

 

بدانند چون ره بدین کان کنند

به معمار عقل و خرد تیشه ده

 

که تا خانه‌ی جهل ویران کنند

برآنند خودبینی و جهل و عجب

 

که عیب تو را از تو پنهان کنند

بزرگان نلغزند در هیچ راه

 

کاز آغاز تدبیر پایان کنند

نوشته شده توسط ایمان طوسی در 22:55 شنبه 1385/11/28 | | لينک اين مطلب
یکشنبه 1385/09/26
آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است جهان را گه بلندی، گاه پستی است

به پستی در، دچار گیر و داریم ببالا، چنگ شاهین را شکاریم
من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج ترا آسودگی باید، مرا رنج
تو هم روزی روی زین خانه بیرون ببینی سحربازیهای گردون
از این آرامگه وقتی کنی یاد که آبش برده خاک و باد بنیاد
نه‌ای تا زاشیان امن دلتنگ نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ
مرا در دامها بسیار بستند ز بالم کودکان پرها شکستند
گه از دیوار سنگ آمد گه از در گهم سرپنجه خونین شد گهی سر
نگشت آسایشم یک لحظه دمساز گهی از گربه ترسیدم، گه از باز
هجوم فتنه‌های آسمانی مرا آموخت علم زندگانی
نگردد شاخک بی بن برومند ز تو سعی و عمل باید، ز من پند

نوشته شده توسط ایمان طوسی در 15:33 یکشنبه 1385/09/26 | | لينک اين مطلب