بهار بود و او تب داشتأ بيتاب اما نبود. همچنان آرام و متين و موقر. برادرش »ابوالفتح« اين را ميگفت. تب داشت و داغي حصبه بود و اين تشخيص »معينالحكما« بود طبيب معالجش.
از درد اما نميناليد. گريه اما نميكرد و هذيان اما نميگفت. او اينگونه سوختن را از زنان سرزمينش آموخته بود. دوازده روز و شب داغ را به صبوري سپري كرده بود و هيچ نگفته بود. كلامش سكوت بود، تا آخرين روز كه از دايياش خواست تا دعايي بكند و براي مادرش، صبر التماس كرد و بعد چشمانش را بست و رفت توي خاموشي. نيمهشب جمعه بود، 15 فروردين 1320.
و وقتي "سيد ارسطوخان علاج"« به كوچه سيروس رسيد، ديگر خيلي دير شده بود و به قول خودش: "فرصت گذشته بود و مداوا اؤر نداشت."
فرداي آن روز، مرد همسايه كه در ديوان محاسبات كار ميكرد، زودتر به خانه آمد و زن همسايه لباس سياه به تن كرد و چادر مشكياش را در كيف تورياش گذاشت و هر دو رفتند.
پسر كوچك همسايه از كلفت خانهشان پرسيد كه مادر و پدرش كجا رفتند و او گفت كه پروين خانم مرده است و آنها به سرسلامتي رفتهاند.
و او به ياد آورد كه اكثر صبحها كه دست در دست پدرش به كودكستان ميرفت، به سر كوچه كيا يا كمي بالاتر كه ميرسيدند به خانمي برميخوردند كه مهربان بود و سلام ميكرد و دستي بر سر او ميكشيد، صورتش گرد بود با چشماني درشت. گاهي روزها چند قدمي همراه آنها ميشد و از آب و هوا حرف ميزدند. و اين ديدارها تقريبا همه روزه بود. ديدار دو همسايه وقتشناس.
و روزي او از پدرش پرسيده بود كه اين خانم كيست و پدرش گفته بود پروينخانم، دختر اعتصامالملك، در كتابخانه كار ميكند. مرد همسايه كه به خانه برگشت، خيلي غمگين بود و گفت: "لا اله الا الله، الله اكبر. عجب اين دختره خودش را از بين برد."
و زن همسايه گفت: "دير بهش رسيدند، شايد اگر زودتر رسيده بودند، اينطور نميشد."و بعد هر دو گفتند: "همه چيز دست خداست. لابد، پيمانهاش پر شده بود!" (1)
اي دل، بقا دوام و بقايي چنان نداشت
ايام عمر، فرصت برق جهان نداشت
كس در جهان مقيم به جز يك نفس نبود
كس بهره از زمانه به جز يك زمان نداشت
زين كوچگاه، دولت جاويد هر كه خواست
الحق، خبر ز زندگي جاودان نداشت(2)
حالا 65 بهار از بهار آن سال ميگذرد. ديگر كسي نه ارسطوخان علاج را به ياد ميآورد و نه معين الحكماي طبيب را. هم ابوالفتح اعتصامي از ياد رفته است و هم آن همسايه كه در ديوان محاسبات كار ميكرد. اما از پس اين همه بهار، هنوز همه او را به ياد ميآورند، پروين را، دختر اعتصامالملك را.
رمز ماندگاري اما چيست و راز جاودانگي را اما از كجا بايد پرسيد* آيا او ماند زيرا دختري خوشاقبال بود، دختري كه در دامن خانوادهاي فرهيخته باليده بود و پدرش اديب بود و دوستانشان علامه دهخدا و ملكالشعراي بهار* آيا او ماند چون به زيور دانش آراسته بود و ادبيات فارسي را به خوبي آموخته بود و عربي را به نيكويي فرا گرفته بود و در مدرسه آمريكاييها تحصيل كرده بود* آيا او ماند زيرا از پس قرنها خاموشي زنان اين سرزمين، نخستين زني بود كه مجال يافت تا بيترس و ترديد كلمات را ادا كند، اما نه چندان پرهياهو كه خوابي را بياشوبد!*
برايآنكه ديده شود، جلوهگري نكردأ براي شنيده شدن فرياد نزد. نه سركشي كرد و نه عصيان. توفان نبود كه بودنش را با هياهو اؤبات كند. ريشهاي بود پنهان كه خردك خردك سنگها را ميشكافت.
هرگز چيزي را نشكست. نه حرمتي را، نه وزن و قالبي را. هيچ چيز را زير پا نگذاشت، نه قانوني را و نه قاعده و اصولي را. نه تعريف هزارساله از شعر را.
از همان جادهاي رفت كه پيش از او بسياري رفته و هموارش كرده بودند.
با چشمان ناصرخسرو جهان را ديد و با دستان سعدي كلمات را از لغتنامه زندگي برچيد. شعرش را كه ميخواني دهانت طعم »سبك خراساني« ميگيرد و لباس روحت به بوي »سبك عراقي« آغشته ميشود.
زهد ناصر خسرويي، پرهيز سناييوار، قصهگويي نظامي و معرفت عطاري و جامعهشناسي سعدي و عرفان مولانايي را درهم آميزد و از سادگي و لطافت مادرانه و زنانه خود بسيار بر آن ميافزايد.
اما هرگز زنانگياش را به رخ نميكشد. چرا كه او اهليت را برتر از جنسيت ميداند و معتقد است كه "مرد يا زن، برتري و رتبت از دانستن است."
او زني است ممتاز اما نه تافتهاي جدابافته. نه ترانهگوي بربط زني است چون رابعه قزداري و نه عارفهاي است به هزار كرامت آميخته چون رابعه عدويه. سجاده بر آب نمياندازد، شبانهروزي هزار ركعت نماز نميخواند و دامنش به آتش عشقي اساطيري نسوخته است. اما خون هزار ساله عرفان در رگانش جاري است. او پارساي پارسيگو است كه هرآنچه ميگويد و هرآنچه ميخواهد آموزهاي است از مكتب تصوف شرقي و نگاه معنامحور عرفاني.
در دنياي او جمله ذرات عالم، روزان و شبان ميگويند كه:
ما سمعيم و بصيريم و هشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم(3)
اما او محرم است و گفتوگوي نهان همه چيز را ميشنود. در دنياي او جاندارپنداري، صنعتي شاعرانه نيست، بلكه حقيقتي است برخاسته از معرفتي نو. بصيرتي است كه به او ديدي اشراقي ميبخشد براي ديدن زندگي و پديدههاي كوچك پيرامون آن. او راوي خموشي اشياست. او سليماني بيادعاست، بيتاج و بيتخت، كه هم زبان مرغان را ميداند و هم زبان تير و كمان را. هم زبان گوهر و سنگ را. زبان كرباس و الماس را و زبان ذره و خفاش را. زبان همه چيز را.
شعر براي او نيز چون ديگر انديشهورزان شاعر اين سرزمين ابزار حكمتگويي است. شعر هرگز براي او غايت نيست، پلي است براي آنكه پيامي از آن بگذرد. پس شعر او نيز پيش از آنكه در صف »شعر شعرا« قرار گيرد به تعبير مولوي در صف »شعر اوليا« ميگنجد.
و همين است كه او را آموزگار ميكند و شعر او را درس و مخاطب را دانشآموز. او اما آموزگاري متين و مهربان است، آنقدر كه تو را واميدارد كه سالها دست بر سينه بنشيني و بشنوي و بياموزي.
هر چند كه نصيحت ميكند و هرچند كه پندت ميدهد، هر چند كه كلمهها گاه بوي كهنگي ميدهند و هر چند كه نه تشبيهي ذوقزدهات ميكند و نه استعارهاي به شگفتي واميداردت، اما تو سكوت ميكني و ميشنوي، زيرا همه چيز چنان به حقيقت آميخته است و همه چيز چنان حكمتآميز است كه قلبت را تسليم ميكند و زبان انتقاد را كوتاه.
تو به ياد ميآوري كه سرزمينت پر بوده از آموزگاران مدبر و واعظان پرشور و ناصحان خيرخواه، اما هرگز آموزگار و ناصحي اينگونه مادر سرزمينش نبوده است. و همين تو را فروتن ميكند در برابر هر آنچه كه او ميگويد.
و باز هم از خود ميپرسم كه رمز ماندگاري چيست. و با خود ميگويم شايد رمز ماندگارياش اين نيست كه تنها شاعري بزرگي بود، رمزش آن است كه انساني بزرگ بود و شعر اسباب كوچكي بود در خدمت بزرگياش!






