شنبه 1386/10/01
بنفشه
بنفشه
بَنفشه صُبحدم اَفسرد و باغبان گفتش
كه بيگه از چمن آزرد و زود روى نهفت
جواب داد كه ما زود رفتنى بوديم
چرا كه زود فسرد آن گلى كه زود شكفت
كنون شكسته و هنگام شام خاكِ رَهم
تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهى رُفت
غَم شكستگيم نيست زانكه دايه دَهر
به روز طفليم از روزگارِ پيرى گُفت
زِ نَردِ زندگى ايمن مَشو كه طاسكِ بخت
هزار طاق پديد آرَد از پىِ يك جُفت
به جُرمِ يك دو صباحى نشستن اندر باغ
هزار قَرن در آغوش خاك بايد خُفت
خوش آن كسى كه چو گُل يك دو شب به گُلشن عُمر
نَخفت و شبروِ اَيّام هر چه گفت شِنفت
نوشته شده توسط ایمان طوسی در 20:33 شنبه 1386/10/01 | | لينک اين مطلب






